افسانه مامان هیچ کس!
فقط خودم و خودت 
قالب وبلاگ

من افسانه مامان هیچکس نیستم

من مامان کیان کوچولو هستم

در اولین فرصت میام و همه چی رو مینویسم

[ شنبه 5 تير 1395 ] [ 10:40 ] [ افسانه ]

شنبه 10)تصمیم گرفتم برای اولین بار ژله تزریقی درست کنم.خیلی لذت بخش بود.اول با چاقو دو تا گل توی دوتا فنجون درست کردم که خیلی خوشگل شدن ولی چون چربش نکرده بودم برنگشت.

 

بعد اومدم توی ظرف پیرکس پیتزا خوری یه بسته زله اناناس ریختم که البته باید آلوئه ورا میبود ولی خب نداشتم!

بعد از بسته شدنش هم با سرنگ هایی که پر شده بود از خامه و رنگ خوراکی شروع کردم به آمپول زدن ژله.خخخخ

هر یک گلی که درست میکردم از پشت ظرف نگاه میکردم و هی میذوقیدم

هی از خودم ابتکار به خرج میدادمو و هر گلی رو یه شکلی میکشیدم.

یکی این شکلی

یکی این شکلی

تازه شوهری هم ذوق کره بود و گفت بده یک گلم من درست کنم.اینم از گل جناب همسری:

قه قههقه قههقه قهه

نمای کار از پشت:

بعد که خوب گل گل بازی کردم یه بسته ژله موز رو باشیر ریختم و گذاشتم ببنده.

و در نهایت تابلوی هنری شاهکار من

 

یکشنبه 11)صبح دایی علی به همسری زنگ زده بود که ما از مشهد میخوایم بریم روستا واسه مراسم تاسوعا میایم از شما هم یه سری میزنیم.این شد که منم زنگ زدم به زندایی و برای شام دعوتشون کردم.

براشون سوپ شیر و پلو مرغ درست کردم.

از سوپ ها خیلی تعریف کردن و گفتن تا حالا سوپ شیر به این خوشمزگی هیچ جا نخورده بودیم و دایی میگفت نمره ات بیسته.زندایی دستورشو ازم پرسید و نوشت.

کلا از خونمون هم خیلی تعریف کردن و من از این همه تعریف کردنشون خیلی خجالت میکشیدم.

حمید از ژله عکس گرفت و از طریق وایبر برای الهام فرستاد. و الهامم همه جا پخش کرده بود.

زندایی هم از ژله خیلی خوشش اومده بود و باورش نمیشد خوردنی باشه.

شب رو موندن و ...

 

دوشنبه 12)تاسوعای حسینی:

صبح باز از کره هایی که قالب زده بودم خیلی خوششون اومد و باز کلی تعریف کردن.دایی به زندایی میگفت:نگفتم خانوم،خانوم حمید اقا خیلی هنرمندن!؟

وقتی هم داشتیم صبحانه رو جمع میکردیم زندایی همش میخندید

بهش گفتم:به کارای من میخندین.کاری که با کره ها کردم خنده داره ، نه؟

گفت:نه اتفاقا خیلی خوشم میاد اینقدر با ذوق و سلیقه این.این کره ها خیلی خوشگلن.

و من کلی خر کیف شدم

خلاصه ناهار رفتیم روستای پدری و همین طور شام و ناهار فردا

شنبه 17)بعدازظهر رفتیم مشهد و شب با خانواده مادرشوهرم همگی رفتیم خونه دایی علی که البته خیلی هم تحویلمون گرفتن!

یکشنبه18)صبح رفتم خونه  دوست خوبم سمیه و این ظرفو بهش هدیه دادم که خوشبختانه خوشش اومد و گفت یه همچین ظرفی واسه لازانیا لازم داشتمبغل

عصر هم خونه خاله فاطمه حمید دعوت بودیم به صرف شله زرد . بهناز هم که عکس ژله تزریقی رو دیده بود دستورشو ازم پرسید

جمعه 23)الهه و خانواده مادرشوهرشو با کل خانواده خاله را پاگشا کردیم.من ژله فرفری درست کردم و سالادها رو تزئین کردم و مامان مرغ و فسنجون و سوپ شیر و باقلوا

یکشنبه 25)نزدیک ظهر حمید اومد خونه و دیدم صورتش خونیه و دستاش باند پیچی شده.خیلی وحشت کردم و زدم زیر گریه و حمید هم مرتب میگفت هیچی نشده من خوبم.طفلی با موتور خورده بود زمین و صورتش به زمین کشیده شده بود و انگشترش شکسته بود و نگینش خورد شده بود و دستشو داغون کرده بود.حمید ازم خواست به کسی نگم و من فقط یه روز تونستم خودم نگه دارم

سه شنبه 27)پای تلفن که با فهیمه صحبت میکردم یهو زدم زیر گریه و بهش گفتم و بعدش هم به مامانمو و مادرشوهرم زنگ زدم و با گریه قضیه رو بهشون گفتم.شب مادرشوهر و خواهرشوهرم از مشهد اومدن و مامان بابای خودم و سلمان شریک مغازه حمید که خانومشو اولین بار بود میدیدم هم اومدن عیادت و همه شام بودن و من مرغ و رولت گوشت که خیلی هم همه خوششون اومد براشون درست کردم

حمید خیلی زود کبودی و زخم هاش خوب شد.کرم رژودرم هم گرفتیم که خیلی کمک کننده بود و اثری از زخم روی صورتش نموند.

 

 

 

[ جمعه 3 بهمن 1393 ] [ 15:19 ] [ افسانه ]

سلام دوست جونا.با یک سال تاخیر بالاخره اومدم.این پست رو باید مهرماه سال پیش میذاشتم!!!

یه روز بعد از چند ماه هوس کردم ماکارونی درست کنم!

اومدم موادشو درست کردم که دیدم ماکارونی نداریم.تعجب

که چشمم افتاد به بسته لازانیا که اصلا فراموشش کرده بودم و داشت تاریخ مصرفش تموم میشدبدبو

خلاصه ماکارونی تبدیل شد به لازانیا زبان

اون روز کلی با سمیه تلفن بازی داشتیم.هی من زنگ میزدم هی سمیه!من دستور لازانیا میپرسیدم.سمیه دستور چلو گوشتخنده

آقامون که تا به حال لازانیا نخورده بود!و خیلی خوشش اومد.محبت

 

رب انار تو یخچال داشتیم ولی فقط خالی خالی میخوردم و جرات غذا درست کردن با رب انار رو نداشتم تا بالاخره:

مرغ با رب انار(مامان بابام هم مهمونمون بودن و خیییلی تعریف کردن)بغل

واقعا خوشمزه بود و حمید جون هم خوشش اومد.خوشمزه

قرمه سبزی با رب انار(به نظر حمید از قرمه سبزی معمولی خوشمزه تر بود ولی به نظر من طعم قرمه سبزی معمولی یه چیز دیگه اس)متنظر

قیمه هم با رب انار درست کردم که عکس نگرفتمبی حوصله

اینم از آخرین هنر نمایی،ماهی با رب انار:

طعم و مزش خیلی خوبه ولی ظاهرش که سیاه میشه جالب نیست به نظرم.

 

پنکیک در غذاساز که حمید عاشقشون شده و چندین بار درست کردم

 

 

یه روز خونه مامانم صبحانه پنکیک براشون درست کردم.ناهار کوفته.شام کوکوی ماکارونیخوشمزهترکوندم حسابیزیبا

یک روش ساده برای تهیه اب انار:

انارها رو دونه میکنیم

داخل مخلوط کن میریزیم

یک دقیقه هم میزنیم

از الک رد میکنیم

و یه لیوان اب انار خوشمزه نوش جان میکنیمچشمک

 

ماهی کنجدی

 

جوانه ماش به این صورت درست کنید خیلی عالی میشه.

ماش ها را شسته و درون سبد میریزیم و سبد را در کاسه ای که کمی اب دارد میگذاریم و روی سبد را دستمال میذاریم

بعد از  حدود دو روز

روی پارچه پهن میکنیم تا کمی خشک بشه

در ظرف دردار درون یخچال میذاریم و برای سالاد یا داخل برنج استفاده میکنیم

جوانه ماش سرشار از ویتامین C است که این مقدار در ماش پخته وجود ندارد. جوانه ماش انرژی‌زای واقعی بوده و مملو از مواد مغذی است

 

[ دوشنبه 5 آبان 1393 ] [ 19:37 ] [ افسانه ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ يکشنبه 4 آبان 1393 ] [ 15:48 ] [ افسانه ]

پاگشای مریم دختر داییم:

تزئین سالاد و تهیه ژله با من بود که انصافا خیلی خوشکل شدن

کیک و شیرینی مامان پز:

سفره هفت سین مامانم:

سفره هفت سین خواهرم:

سالگرد ازدواج فهیمه و شوهرش:

کاودی من و حمید:

کادوی مامان بابام:

یه روز برای ناهار رفتیم باغمون:

تم

این عکسو در حالی که بعد از ناهار دراز کشیده بودم گرفتمزبان

توی باغ همسایه کلی جوجه مرغ بود(حدود 50 60 تا!) و چندتا مرغابی که کلی باهاشون سرگرم شدیم.خجالت

 

آها راستی تولد فهیمه 1 مرداد بود که مامان بابام براش یه ساندویچ کلاو خریدن و من و حمید هم یه چرخ خیاطی موزیکال.

[ پنجشنبه 17 مهر 1393 ] [ 13:58 ] [ افسانه ]

خراب شدن کیک پرتقالیم:

سمیه گفت باید کل دو تا پرتقالو بریزی توی کیک!!!!

هی مامانم گفت خراب میشه هی من گفتم نه خوب میشه سمیه درست کرده میگه طعمش عالیهراضی

نتیجه:تلخ،روی کیک تیره داخلش خمیرسبز

اومدن دوست قدیمی ام فهیمه(دوران دبیرستان) به خونمون:

کلی یاد گذشته ها کردیم و هم خندیدیم و هم حسرت اون روزا رو خوردیممتنظر

شکستن سنگ نمک!:

دختری که پسر غریبه رو بوس میکنه باید کن فیکون بشهخنده

دیدم نوه های صابخونه توی حیاط دارن بازی میکنن گفتم بیاین اینا رو بگیرین خورد و خمیرشون کنین!!!

اونا هم از خدا خواسته رفتن تو کوچه و هی مجسمه رو زدن به دیوار و هی جیغ و هورا کشیدن و کلی تخلیه انرژی شدنخندونک

 

کیکی که با فهیمه درستیدیم بردیم خونه مامان تزئینش کردیم و دور همی خوردیمش:

تحویل گرفتن سی دی های جشن فارغ التحصیلی و دیدار دوستان دانشگاه:

اواسط مرداد قرار شد همه پارک ملت جمع بشیم تا بعد از یکسال! سی دی ها رو بهمون بدن.بهانه خوبی بود که دیدارها تازه شه.کلی عکس دسته جمعی هم گرفتیم.آرام

گل هایی که حمید واسم خرید:

همسری هر وقت میبینه روحیه ام گرفته س و بی حوصله ام برام گل میخره.محبت

 

عروسی سارا دختر همسایمون همبازی قدیمم:

محض یادگاری از خونه عروس!

 

عروسیی ریحانه دختر خالم:(19 شهریور)

مهمونی دادن خانواده شوهر فهیمه:(21 شهریور)

ژله فرفره ایخوشمزه

این گل خوشگلم فهیمه برام از گل خونشون آورده بودزیبا

براشون چلو گوشت و سوپ شیر درستیدم که خیلی هم خوششون اومد.

این ژله های خوشگلم دستورشو از سمیه گرفتم و این اولین باری بود که دستشون کردم.فقط زردش خراب شد که برای مهمونا هم نیاوردمچشمک

 

عروسی یکی از فامیلای دور:(29 شهریور)

ژله های یخچال عروس جالب بود و این کرسی قدیمی کوچولوخنده

تزئینات یخچال دوستم مهلا برای جبران زحماتایی که برای پروژه من کشید:

ژله خرده شیشه که خیلی خوب نشدغمگین

ژله فرفره ای که یه کم اذیتم کرد.

هیچ وقت گوشت تزئین نکرده بودم و اولین بارم بود و کلی از خودمون(منو مامانم) خلاقیت به خرج دادیمخسته

گوشت چرخ کرده به شکل پروانهزیبا

گوشت ران به شکل آقای دامادخندونک

گوشت مرغ به شکل عروسقه قهه

عروسی مهلا دوستم:(30 شهریور)

بعضی قسمت ها رو من براش دیزاین کردم مثل سرویس چینی.زیبا

تزئینات کف دستشویی و حموم با فوم استآرامخیلی خوشگلهزیبا

سالاد الویه توپی:

چیز کیک:

ژله تزریقی:

عروسی احسان پسر خالم:(31 شهریور)

عروسی خیلی باشکوهی بود و خیلی خرج کرده بودنآرام

پرده های خونشون رو خود پسرخالم دوخته بود و خیلی زیبا بود.

پرده های خونه ریحانه هم همین طور.احسان چون تهران کار میکرده کارش خیلی تمیزتر از کارای مشهده.

 

سفره آش مامانم:(اوایل مهر)

باز هم ژله فرفره ای!

بالکن رو فرش کردیم و سفره انداختیم.

این کیک های مرغ هم کار بنده حقیر است.خوشمزه

باقلواخوشمزه

همه مهمونا خیلی خوششون اومده بود و دستوراشونو میپرسیدنآرام

قسمتی از باغچه خونه مامانم:

 

ژله فرفره ای به یه روش راحت تر از روش سمیه:

تو خونه فقط ژله آلوئه ورا داشتیم با زعفرون رنگیش کردیم!!!

[ شنبه 12 مهر 1393 ] [ 15:47 ] [ افسانه ]

بالاخره طلسم شکسته شد و تونستم بنویسم.خجالت

بعضی اتفاقا اولش که داغ بود خیلی دلم میخواست بیام ثبتشون کنم ولی الان که خیلی وقته ازشون گذشته دیگه میلی به نوشتنشون ندارم.خواب آلود

یکی از اتفاق های این چند ماه مسافرت شمال بود که اوایل خرداد با همسری رفتیم.چند روز قبل هم مامان و بابام رفته بودن آنتالیا. چون پروازشون از تهران بود قرار شد از برگشتن ما بریم دنبالشون.

93/3/5 نزدیکای ظهر حرکت کردیم و ناهار توی ماشین شامی هایی که قبلا درست کرده بودیم رو خوردیم و بعدازظهری رسیدیم چشمه علی دامغان که جای نسبتا خنکی بود و بهمون بعد از طی این مسیر کویری خیلی چسبید.

بعد از کمی استراحت بکوب اومدیم و تا شب رسیدیم ساری.صبح کنار ساحل صبحانه خوردیم.

خیلی هم باد میومد!شالم داره نشون میدهچشمک

ساحل پر بود از خرچنگ ترسو

بعد رفتیم تا رسیدیم دریای بابلسر و من کنار این کره اسب نازنین عکس گرفتم.دوتا کلاه هم واسه خودمون خریدیم که قیمتشون سه برابر قیمت شهرمون بود !!!ولی خب چاره ای نبود خیلی آفتاب بودخسته

نزدیکای نور که رسیدیم رفتیم ناهار اکبرجوجه و کته کباب خوردیم.ماست کوزه ای هم خیلی خوشمزه بود و قرار شد برگشتیم کوزه بخریم توش ماست درست کنیمزیبا

مسئول رستوران پیشنهاد داد که بریم رویان و آب پری.جاده سرسبزی بود وآب پری یه چشمه بود.عکس مناسب نداشتم بذارم!

کمی بالاتر رسیدیم به یک مزار.نماز خوندیم و یک ساعت همون جا خوابیدیم.

بعد گفتن بالاتر یک آبشار خیلی باحال داره و ما هم هی اومدیم و هی اومدیم و چیزی ندیدیم!

ولی جاده خیلی سرسبز و به نهایت خنک بود. والبته بسار خلوت!

در این حد خلوت بود که حمید وسط جاده نشست تا من ازش عکس بگیرم و منم بدون روسری چندتا عکس باحال گرفتم.آرامبالاخره یک نفرو دیدیم و پرسیدیم که این جاده به کجا میرسه!؟سوال

گفت:به چالوس!!!!!درضمن ابشار هم نداشته!!!تعجبشاکی

بد هم نشد چون به جای اینکه از کنار دریا بیایم که خیلی هم سر ظهری گرم بود از جاده جنگلی اومدیم و از خنک بودنش بسی لذت بردیمزبان

اودیم تا نمک آبرود و کلوچه و رب انار و سیر و زیتون برای سوغاتی خریدیم و شب همون جا خوابیدیم تا صبح بریم تلکابین.

الهی بگردم شوهری خیلی از تلکابین ترسیدخطااون بالا داخل جنگل خیلی مه شده بود و منظره فوق العاده ای بود.حمید تخمه های که برای خودمون آورده بودمو تند تند میشکست و میداد به پرنده های جنگل. یه همچین شوهر مهربونی دارم من محبت

پرنده ها هم خوششون اومده بود و دورمون جمع شده بودندبغل

 

کلی با درختای جنگل عکسای جالب گرفتیمو و خواستیم برگردیم که همسرجان فرمودن بیا از پله بریم پایین!

منم موافقت کردم.

ولی...

.

.

.

دیدیم پله ای نیست!تعجب

من:خندونک

حمید:ترسو

 

تجربه جالب و هیجان انگیزی بودشیطان

از اون بالا منظره قشنگی بودخندونکالبته از نظر حمید هیچم قشنگ نبودچشمکخندونک

بعد چالوس رفتیم دو هزار سه هزار.دوهزار بالای کوها بود و سه هزار پایین کوه ها داخل دره.

تو مسیرمون یه ویلای خیلی زیبا دیدیم که پر از گل های رنگارنگ بود.آرام

کاش حیاط خونه ما هم اینقدر پر گل بود.

اول رفتیم دوهزار و ناهار ماهی آتیشی خوردیم که خیییییلی خوشمزه بود.هیچ عکسی نگرفتم چون شارژ دوربینمون تموم شده بود!

یه جا دوربینو شارژکردیم و اومدیم سه هزار.اومدیم کنار یه رود کوچیک عکس بگیریم که دستم خورد به گزنه های کنار رودخونه و خارشش تا نصف روز اذیتم کرد!

بارون هم نم نم میومد و واسه همین اب رودخونه گل آلود شده بود.

در مسیر به سمت رامسر

عاشق جاده های شمالمبغل

شب رسیدیم رامسر.دلمون شام نمیخواست واسه همین بلال و باقالی خوردیم و خوابیدیمآرام

اینم یه آبشار بلند و بی ریختخندونک

قصد داشتیم بریم جواهرده که خیلی تعریفشو کرده بودن.

در مسیر برای چایی و صبحانه وایستادیم که برامون با تخم مرغ محلی نیمرو درست کردنخوشمزه

این view از داخل آلاچیغی بود که صبحانه خوردیممتنظر

خلاصه رفتیم تا رسیدیم به جواهرده

خیلی با صفا بود و هوای کوهستانی داشت.

مردم همه میرفتن روی تپه ها مینشستن و از منظره لذت میبردن

حمید یه تپه پر شیب رو نشون داد گفت بریم اون بالا از چشمه آب تازه بخوریم.به سختی بالا رفتیمخسته

چون من نمیتونستم از چشمه آب بخورم همسری اینطوری درست کردمحبتچه آب شیرین و گوارایی بودآرام

برگشتن از تپه خیلی سخت بود و به ... کردن افتاده بودیمگریه

پایین آبشار یه میوه ای خریدیم نمیدونم گلابی جنکلی بود ازگیل بود هرچی بود خوشمزه بود.ترش و آبدارخوشمزه

بعدم رفتیم آبگرم که خیلی چسبید و تر و تمیز شدیمفرشته

و حرکت کردیم به سمت تهران.توی جاده پر پیچ و خم چالوس برای اینکه حوصلمون سر نره یه بازی انجام دادیم و خیلی خندیدیم.اسم دختر و پسر با حرف های سخت مثل پ،ع،ژ،ذ،... یکی من باید میگفتم یکی حمیددرسخوانگیج

10 شب رسیدیم تهران و رفتیم فرودگاه امام.ماشینو پارک کردیم و اومدیم داخل سالن و تنقلات گرفتیم و از صندلی ماساژ استفاده کردیم.بعدم اومدیم صندلی های ماشینو خوابوندیم و بالش گذاشتیم و پتو رومون کشیدیم و تا صبح راحت خوابیدیمدروغگوخندونک

صبح توی سالن انتظار یه چایی خوردیم و منتظر نشستیم تا مامان بابا بیان و بریم خونه دایی.

یه هفته بود مامان و بابامو ندیده بودم و دلم براشون خیلی تنگ شده بودبغل

ناهار رو خونه دایی جون خوردیم و بعداز ظهر برگشتیم شهرمون.مامان سه تا لباس هم سوغاتی به زندایی و بچه ها داد که میگفت هر لباسی رو 50 تومان خریدهتعجبخیلی هم ساده بودغمناک

اینم سوغاتی ها:جشن

اگه میخواین تک تک سوغاتی ها رو ببینین لطفا برین ادامه مطلببوس


ادامه مطلب
[ شنبه 12 مهر 1393 ] [ 2:00 ] [ افسانه ]

سلام به همه دوستای گلم که تو این مدت فراموشم نکردن.شرمنده که خیلی وقته (حدود سه ماه و نیم) کامنت های زیباتونو تایید نکرده بودم و به جبرانش تصمیم گرفتم جواب همشونو یکجا تو یه پست اختصاصی بدم.امیدوارم منو ببخشینخجالت

کیک های من برای عزیزدلم | مامان علی و حسین 7:58 6 مهر 1393
سلام عزیزم
اتفاقی به وبتون اومدم از دیدن این همه ذوق و سلیقه و کدبانوگریتون به وجد اومدم و اول صبحی کلی انرژی گرفتم
ماشاالله هم گفتم

واااااااااای سلام خانوم همه چی تموم
وقتی اسم وبت رو دیدم باورم نمیشد که آشپزی های مامانم اومده وب من حقیر و برام نظر گذاشته.ذوق مرگ شدم وقتی دیدم شما که استاد همه هستین دارین ازم تعریف میکنین.شوهرم که اومد خونه گفتم ببین کی برام نظر گذاشته و احساس غرور میکردم
ممنون از این حس خوبی که بهم دادی
WebSite : http://motherschef.niniweblog.com
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 80.191.228.247 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | سحر 9:40 16 شهريور 1393


WebSite : http://birthday.niniweblog.com
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 151.244.230.223 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | دنیا 18:37 9 شهريور 1393
سلام من تمام مطالب شمارو خوندم و واقعا شگفت زده شدم،شما خانوم خیلی خلاقی هستین لینکتون کردم به وب من حتما سر بزنین

سلام عزیزم.واقعا لطف داری.خصوصی رو هم خوندم و به آراد گل هم رای دادم
WebSite : http://eshghe-arad.niniweblog.com
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 151.232.202.129 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | میشا و کوشا 18:10 6 شهريور 1393
عالییییییییییییییییییییییییییی بود. امیدوارم همسرتون قدرتون رو بدونن

از همه مهمتر این که خودت قدر خودت رو بدونی

مرسی گلم.بازم ممنونم جیگر
WebSite : http://mishakoosha.blogfa.com/
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 2.176.174.217 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | ♥پرنیان♥مامان متین 13:45 18 مرداد 1393
کامنتای من کو پس؟

عزیزم بالاخره تونستم طلسمو بشکنم و کامنت ها رو جواب بدمامیدوارم ازم ناراحت نشده باشی
WebSite : http://matinmaman.niniweblog.com
Email : matinasal.90@gmail.com
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 5.232.65.191 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | ژاله 0:02 7 مرداد 1393
وای چه رمانتیک آفرین واقعا خیلی کار قشنگی کردی . چه کیک با مزه ای.
واقعا دستت درد نکنه عزیزم

مچکریم از این همه تعریف.باعث خجالته
WebSite : http://mymoon.niniweblog.com
Email : vento_j@yahoo.com
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 188.159.12.144 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | ♥پرنیان♥مامان متین 16:32 2 مرداد 1393
کجایی دوست جون؟

تنبل خونه ام
WebSite : http://matinmaman.niniweblog.com
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 5.232.77.5 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | مامان مینای آرتین 14:08 31 تير 1393
آفرین داری عزیزم... معلومه که خیلی با سلیقه ای...کیک سبیل خیلی قشنگ بود حتما تولد شوهرم درست میکنمبا اجازتون...خوشبخت باشید همیشه

لطفتو میرسونی عزیزمامیدوارم درست کنی و لذت ببری خانومیهمین طور شما گلم
WebSite : http://artinnafas.niniweblog.com
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 5.234.79.95 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | ♥پرنیان♥مامان متین 13:28 27 تير 1393

000000___00000
_00000000?0000000
_0000000000000000
__00000000000000
____00000000000
_______00000
_________0
________*__000000___00000
_______*__00000000?0000000
______*___0000000000000000
______*____00000000000000
_______*_____00000000000
________*_______00000
_________?________0
_000000___00000___*
00000000?0000000___*
0000000000000000____*
_00000000000000_____*
___00000000000_____*
______00000_______*
________0________*
________*__000000___00000
_______*__00000000?0000000
______*___0000000000000000
______*____00000000000000
______*______00000000000
_______*________00000
________*_________0
_________*________*
_________*_______*
__________*______*
___________*____*
____________*___*
_____________*__*
______________**











WebSite : http://matinmaman.niniweblog.com
Email : matinasal.90@gmail.com
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 5.232.70.130 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | مامان رکسانا 11:14 22 تير 1393
عالی بود،
استفاده کردم


باعث افتخاره که استفاده کردی عزیزم
WebSite : http://khabarche.ir
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 185.49.84.221 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | اکرم 11:25 13 تير 1393
سلام افسانه جان میخواستم بدونم شوهرت پیش کدوم دکتر رفت؟و اینکه ازش راضی هستین یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام اکرم جان نمیدونم جوابم بعد این همه مدت به دردت میخوره یا نه

Email : j.kamali_88@yahoo.com
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 151.238.123.78 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | مامان کیمیا 17:28 10 تير 1393
عزیزم خیلی هنرمندی ها.میشه اگه وقت داری طرز تهیه شکلات رو برام بذاری ؟ممنون میشم

ممنونم گلم.تهیه اش خیلی راحته اگه یه سرچ ساده تو گوکل بکنی به نتیجه های جالبی میرسی
WebSite : http://mikhak.niniweblog.com
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 2.180.181.154 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | مامانی 17:57 9 تير 1393
سلام عزىزم.امىدوارم ىه روز با خبر کوچولوى ناناس هم خودت هم همسرت سوپراىز بشىنو بعد اون مدام از اون بنوىسى اىنجا.

سلام گلم.ایشالا
WebSite : http://asall1392.niniweblog.com
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 151.239.234.211 ]
     
 
15 اسفند تولد همسری | زهـــرا 12:23 8 تير 1393
ببینم واقعن تولد همسرت 15 اسفنده؟یادته اومدی وبم گفتی تولدت با تولد من یکیه؟22 بهمن! خب جالبتر اینه که تولد همسر منم 15 اسفنده با این حساب تولد هردومون و تولد همسرامون توو یه روزه
برا من که خیلی جالب بود باید ظهر که مستر اومد نشونش بدم
ایشالا سالیان سال در کنار هم با خوشبختی زندگی کنید

آره گلم.جدی میگی!!واقعا جالبهحالا ببینیم تاریخ تولد بچه هامونم یکی میشه یا نه
WebSite : http://gilassi92.blogfa.com/
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 94.183.125.213 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | زهـــرا 12:14 8 تير 1393
ماشالا به این همه سلیقه
منم برا تولد مستر تصمیم گرفتم خودم کیک درست کنم تازه نه کیکی که خودم خمیرشو درست کنم زحمت کشیدم یه پودر خمیر اماده کیک گرفتم اما چشت روز بد نبینه اینقد این کیک افتضاح شد که حرف نداشت
ضاهرش خیلی خوشگل بوداااااا مسترم دید کلی ذوقمرگ شد اما وای از خوردنش کناره هاش مث سنگ سفت بود وسطشم خمیر خمیر
ولی خب مستر برا اینکه دلم نشکنه هی به به و چه چه میکرد


سلام زهرا جون.وای چرا خراب شد!عیبی نداره عزیزم ناامید نشو چندبار که خراب شه بالاخره یاد میگیری.بعدم مهم اینه که به فکر همسرت بودی
WebSite : http://gilassi92.blogfa.com/
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 94.183.125.213 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | اکرم 20:46 2 تير 1393
سلام افسانه جون خوبی عزیزم؟اگه امکانش هست طرز تهیه این کوفته ای رو ک درستیدی و آقای همسری هم خیلی خوشش اومده رو بزار تا ما هم بدرستیم.
مثل همیشه خوش سلیقه ای

سلام اکرم جون.نه عزیزم امکانش نیستمیدونی چرا؟چون همین طوری یه سایت از گوگل سرچ کردم و دستورشو خوندم و بستمش و الان خودمم بخوام دوباره درست کنم یادم نیستاتفاقا چند وقته حمید گیر داده میگه از اون کوفته ها درست کن

Email : j.kamali_88@yahoo.com
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 151.238.134.108 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | مامان 16:24 31 خرداد 1393
چه پست خوب و خوشمزه ای به به دستتون درد نکنه....
عشقتون پایدار....
راستی از سفر مامان تون چه خبر بهشون خوش گذشته بود؟نظرشون درمورد اونجا چی بود؟اگه عیبی نداره دوست دارم بدونم.بیا وبمو بهم بگووو


سلام عزیزم.قربونت برم ممنون.
اره عزیزم خیلی بهشون خوش گذشته بود.مرسی از اطلاعاتی که داده بودی.خیلی استفاده کرده بودنبه خصوص از کلمه ایندریم که واقها تاثیر داشتهعکس سوغاتی هایی که برامون آوردن رو هم گذاشتم
WebSite : http://amirhossein9107.niniweblog.com
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 2.146.150.233 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | مامان بهار 17:17 29 خرداد 1393
ماشاا.. بابا به این همه هنر.خیلی عالی بود عزیزم. منم سر ذوق آوردی.از این کارا به ما هم یاد بده.ایشاا.. دفعه بعد با خبرای خوش بیای

ممنون گلمچشم ما در خدمتیمچه خبری مثلا!؟
 
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 2.180.124.223 ]
     
 
روز مرد و غافلگیر شدن همسری | ♥پرنیان♥مامان متین 15:49 28 خرداد 1393
واااااااااااااای سلام دوست گلم

خوبی عزیزم؟ایول بابا دمت حسابی گرم چ کردی؟!؟!ماشالا ب این همه هنر و سلیقه..

یه دونه ای افسانه جون

سلام عزیز دلم
لطف داری خانومی.
بازم مرسی گلم از این همه انرژی ای که بهم میدی.
WebSite : http://matinmaman.niniweblog.com
Email : www.matinasal.90@gmail.com
[ نظر تائید نشده ] [ تائید ] [ ویرایش نظر یا پاسخ به آن ] [ حذف ] [ آی پی : 2.180.148.37 ]
     
 
[ جمعه 11 مهر 1393 ] [ 0:55 ] [ افسانه ]

     از همه دوستای گلم بابت تاخیر طولانی مدتم معذرت میخوام.ممنون که فراموشم نکردین.دوستون دارم.بوس

 

برای روز مرد تصمیم گرفتم واسه شوهری کادو نخرم!!! آخه به نظرم بی مزه بود که بخوام با پول خودش براش کادو بخرم واسه همین تصمیم گرفتم جور دیگه ای غافلگیرش کنم.niniweblog.com

خیلی قبلنا پیش گفته بود کوفته خیلی دوس داره.تو این 5 سال و نیم یادم نمیاد خورده باشیم!

واسه همین با خودم گفتم براش درست کنم تا خوشحال شه.با اینکه مامان خودمم درست نمیکنه (فقط قدیما یه چندباری درست کرده بود).نگران اینم بودم که کوفته ها وا بشه!!!خطا

خلاصه درست کردم و عالی شد و خیلی خوشش اومد و هر قاشقی که میخورد هی میگفت به به،حرف نداره،خیلی خوشمزه شده و ... و واقعا سوپرایز شده بودزیباniniweblog.com

 

این مربوط بود به یه روز قبل از روز مرد! آخه روز مرد شوهری شیفت بود و شب میومد خونهزبان

از صبح مشغول شدم.اول توی قالب جدیدی که برای شکلات خریده بودم براش شکلات فندقی درست کردم که میدونستم خیلی دوس دارهniniweblog.com

بعدم کلی تو اینترنت گشتم و تصمیم گرفتم براش یک کیک سبیل درست کنم!آخه به نظرم خیلی بامزه بودniniweblog.com

وقتی درست میکردم دیدم موادش خیلی زیاد شده بود هر چی تو قالب اصلی جا نشد رو ریختم توی یه قابلمه گرد کوچولو که بعدا همون کیک قابلمه کوچیکه رو طرح سبیل در آوردم و کیک اصلی رو به سه قسمت تقسیمش کردم و لا به لاش موز و خامه و گردو گذاشتم که واقعا خوشمزه شده بود.همه (حمید و مامان بابا و فهیمه و شوهرش.به کس دیگه ای نرسید!)خیلی خوششون اومده بود و میگفتن مثل کیک های تولد شده و منم خوشحال بودم که خوب شده بودniniweblog.com

دیگه اینکه مسیر ورودی خونه رو با گلبرگ و شمع تزئین کردم که همسری وقتی از راه اومد خیلی ذوق زده شد.niniweblog.comهمش میگفت این ایده ها رو از کجا آوردی!؟سوال

روی آینه هم با رژ براش جمله های عاشقانه نوشتم.وقتی داشت روی آینه رو میخوند قیافش خیلی دیدنی بود.چشاش از ذوق برق میزدniniweblog.com

خلاصه آقای شوهر حسابی غافلگیر شد و همش تشکر میکردniniweblog.com

خوشحالم که تونستم شوهری رو خوشحال کنمniniweblog.com

راستی روز بعدشم رفتیم دو تا پیراهن اسپرت براش خریدیم که کادو هم داشته باشه شوهرجان آراممحبت

در ضمن واسه بابای خودم شلوار جین و واسه پدرشوهرم کفش گرفتیم.

عکس های پشت صحنه در ادامه مطلب!چشمک

 

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 15 ارديبهشت 1393 ] [ 19:41 ] [ افسانه ]

با خوبی ها و بدی ها،هر آنچه بود گذشت...

برگی دیگر از درخت زمان بر زمین افتاد...

سالی دیگر گذشت...

روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد...

امسال با اینکه تا روزهای آخر درگیر دانشگاه بودم ولی خدارو شکر به همه کارام رسیدم.البته خیلی فشرده!

صبح رفتیم مشهدو و کارای پایان نامه و بعدازظهرش رفتیم خیابون راهنمایی و دو تا مانتو و یه شال و یه روسری گرفتیم هیپنوتیزمو میخواستم کیفم بگیرم که دیگه مغازه ها بستن خندونکو همون موقع ساعت 12 شب برگشتیم خونمون.

خونه تکونی هم یه روز مامانم اومد کمکم و یه روزم خواهری و بیشتر کارام تموم شد.

مامان گلی گفت نگران شیرینی هم نباش خودم بهت میدمبوس

فقط برای اینکه یه تفاوتی باشه برای هر مهمونی که بره خونه مامانم و بیاد خونه ما رفتم قالب شکلات گرفتمو شکلاتای خوشمزه درستیدم که همه خیلی خوششون اومد

شب تحویل سال شوهرامون هر دو شیفت بودن و منو فهیمه رفتیم خونه مامانمو مثل قدیما چهار نفری سالو تحویل کردیم و کلی عکس های جورواجور گرفتیم و خندیدیم و خلاصه خوش گذشت و فرداش ناهار هم خونه مامان گلی بودیم به صرف چلو گوشتخوشمزه

آها سفره هفت سینو یادم شد بگم.همه چی خوب بود غیر اینکه سبزه و ماهی نداشتیم.

ماهی که خوب شوهرجان دوست نداشت و میگفت میمیره آدم غصه میخوره.http://free-illustrations-ls01.gatag.net/images/sgi01a201312160700.jpg

اول یکم سرش بحث کردیم بعد دیگه بی خیالش شدم.قربون شوهر احساساتیم برم که اینقدر دلش نازکهبغل

سبزه هم خواهری برای خودشو و من انداخته بود ولی خراب شده بود و برگاش زرد شده بود ولی اونم به دست آوردم شانسکی!

رفتیم خونه خاله متین دیدم یه سبزه رو اپنه یکی رو جا کفشیه یکی رو میز پذیراییه یکی رو میز تلویزیونه و خلاصه هرجا رو نگاه میکردی سبزه بودخنده

منم یکیشو انتخاب کردم برداشتم واسه خودمخندونک

به قول  خودشون به سه نفر دیگه هم سبزه دادن!تعجبخندونک

خلاصه همه چی جور شد و منم خوشحال خوشحال

http://niniweblog.com/images/smilies/other/other%20%28212%29.gif

اینم بگم که امسال شانسمون لازم نبود بریم واسه سال اسب چیزی بگیریم.داشتیم خوووزبان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اول که همین طوری وسط سفره گذاشتم ولی وسطای عید به ذهنم رسید که ظرف های هفت سینو ببندم پشت کالسکه.خیلی جالب شده بودزیبا

این عکس مربوط به بعد از 13 میشه که دیگه از سبزه بیچاره خبری نیست!خندونک

و شیرینی ها که امسال فقط نخودی و بادومی رو خودم درستیدم و بقیشو مامان گلی بهم داد.مرسی که همیشه هوامو داریمحبت

البته یه کار جدید هم که انجام دادم اینکه خودم شکلاتای عیدو درست کردم.شکلات فندقی و نارگیلی و البته سوهان عسلیراضی

ایام عیدی دایی کوچیکم مهمونمون بود که براشون قورمه سبزی پختم.دفعه قبل هم قیمه!(مینویسم که یادم بمونه تا سری بعد یه غذای دیگه درست کنم!) خندونک

دخترشون مبینا که نمیدونم چرا اصلا بزرگ نمیشه و خیلی ریزه میزه یه! غمگین

خیلی هم بد غذاست و هر چی بهش میدن اوغ میزنهسبز و زبونشو میاره بیرونحسود

آخه فسقلی به چی میخندی!!!خنده

اخم کنم خوبه!؟شاکی

اینجا زندایی از حموم دادش من و منم با حوله خودم خشکش کردم و یه لحظه دلم نی نی خواستخجالت

مامان و بابای مهربونم هردوشون متولد فروردین ماه هستنمحبت

 روزی که برای عید دیدنی با عمه و عمو و ... اومدن خونمون این کیکو براشون آوردم که خیلی خوشحال شدنزیبا

 

روز 5 ام عید با همسری و مامان و بابام و فهیمه رفتیم مشهد و دید و بازدیدای فامیل و 6 ام برگشتیم و اونجا از پسر خاله تازه دامادم و خانومش برای پاگشا کردن دعوت کردیم بیان و قرار شد با بقیه خانواده 13 رو جای ما به در کنن و رفتیم باغمون که خییییییییییییییییلی خوش گذشت.آرام

البته چون چند وقت بود نیومده بودم وبلاگم فراموش کردم یه عکس برای وبلاگم بگیرمخجالت

این عکسا رو هفته اول اردیبهشت که رفتیم ناهار اونجا گرفتم،اون روز 13 درختا شکوفه داشتن و اینجا چاقالهچشمک

اینجا منو می بینین که نمی بینین!خندونک

اینم یه شاخه از درخت زرشک که گل های خیلی خوش بویی داره.تقریبا بوی گل مریمو میدهزیبا

روز بعد از 13 خاله بزرگم و الهه ناهار اومدن خونه ما و تا فرداش موندن و منم خیلی شیک ازشون پذیرایی کردم و به گفته خودشون خیلی بهشون خوش گذشتآرامعکساشو فعلا پیدا نکردم که بذارمغمناکشام براشون پیتزا درستیدم که خیلی دوست داشتن و دسر هم از اون سفیدهای پاناکوتای انار که توش خامه داره درست کردم.

این گیره سر بیچاره من که هنوز یه هفته بود خریده بودمش لای پتو بود که رفت زیر پای شوشو جان و به این روز افتادغمگین

واسه این اصلا غصه نخوردم ولی برای شکلات خوری نازنینم خیلی ناراحت شدم.توی پست شیرینی پزون سالمشو میتونین ببینینغمگین

خیلی دوسش داشتم ولی همون شب یه غصه بزرگ تو دلم بود که فکر کنم به همین خورد و به خیر گذشت.

خیلی سر بسته میگم:

همسری یه چند سالی بود که متوجه یه غده شده بود ولی میگفت چیزی نیست و نمی رفت دکتر.شاکییک شب که اومد خونه(20 فروردین) گفت خانوم نگرانم این غده هه خیلی بزرگ شده ترسوو منم بهش گفتم فردا حتما باید بری دکتر و پیشنهاد دادم توی گوگل سرچ کنه ببینه چیزی نگفتهمتفکر

وای خدای من چه شب بدی بود. همه جا نوشته بود که این یک غده سرطانیهتعجب.تمام بدنم یخ کرده بود.همین جور به صفحه مانیتور زل زده بودم.غمگینحمید طفلک رنگش پریده بود و دوتایی مون سعی میکردیم خودمونو کنترل کنیم.غمناکهمون شب صاحب خونمون میخواست بیاد عید دیدنی خونمون.میخواستم جلوی اونا شاد باشم ولی نمیتونستم.

ساعت 12 شب اومدنتعجب و چشمتون روز بد نبینه دامادشون که همکار شوهری هم هست و اصلا اون خونه رو بهمون معرفی کرد چون امیر حسین بغلش بود میز پذیرایی رو ندید و خورد بهش و میز افتاد و شکلات خوری قشنگم شکست.خطا

ساعت 1ونیم رفتن و حمید که خیلی خیلی خسته بود سریع خوابش برد ولی من ...دلشکسته

بیدار بودم و فقط اشکام میریخت.غمگیندلم از غصه داشت میترکید.عمل کردن و برداشتن غده باعث میشد که دیگه نتونیم بچه دار شیم.خطاداشتم دیوونه میشدمغمناک

یهو بغضم ترکید و زدم زیر گریه و بلند بلند گریه کردم گریهو حمید هم یهو بیدار شد و گفت چی شده خواب بد دیدی تعجبو منم گفتم آره بخواب عزیزم منم الان میخوابمغمگین و بعدها فهمید من اصلا اون شب نخوابیدمدلخور

خلاصه فرداش رفت دکتر و معلوم شد سرطان نیست و خیالمون راحت شدخسته البته هر کدوممون یه دو کیلویی وزن کم کردیم!

ولی دکتر گفت بهتره عمل بشه.اولش حمید گفت بیا به کسی نگیم و بریم بی سر و صدا عمل کنیمهیس منم موافقت کردم ولی دلم طاقت نیاورد و بعد از سه روز به مامانم و خواهرم گفتم.خجالتاونا هم خیلی ناراحت شدن و بابامو و شوهر فهیمه هم همین طور.

تصمیم گرفتیم بریم جای یه دکتر خوب توی مشهد عمل کنیم.بنابراین مجبور بودیم به خانوادش بگیم.خجالتشبی که رسیدیم مشهد من مامانشو بردم توی یه اتاق و جوری که زیاد جوش نکنه قضیه رو بهش گفتم و بعد اونم به پدرشوهرم گفت و اونا هم خیلی ناراحت شدن. و پدرشوهرمم که ماشالا ... همه جا رو پر کرد و این شد که همه حتی خارج از ایران هم فهمیدن حمید میخواد عمل کنه!

فرداش حمید و باباش رفتن بیمارستان که شوهر خالم یه دکتر خوب بهشون معرفی منه و اونم همون دکتری که دوست خوبم سمیه جون گفته بود رو معرفی کرده بود و بعدازظهری رفتن مطبش و گفته بود پس فردا صبح بیاد بیمارستان سینا بستری شه واسه عمل.

شب قبل از عمل با مادر شوهر و خواهرشوهرمو و همسری رفتیم بازار.میخواستم تو خونه نباشیم که حمید استرسش بگیره.راهنمایی اکثر مغازه هاش حراج کرده بودن و مانتوی 240 تومنی رو میدادن 120 و کیف و کفشم همین طور. منم یه کفش اسپرت مفت و یه کیف شب مفت تر گرفتم! البته شب قبل ترش هم با شوهری رفتیم یه کفش عروسکی خیلی ناناز گرفتم و بعدا همه ی اینا شد کادوی روز زن!خندونک

فردا صبحش هم من و حمید و مامان باباش رفتیم بیمارستان و جگرم  بستری شد و منو مامانش ظهر برگشتیم خونه ناهار خوردیم و نماز خوندیم و برگشتیم بیمارستان.حمید جون ساعت 3:30 رفت اتاق عمل،من و مامان باباش نشسته بودیم اتاق انتظار و چشممون به مانیتور که لحظه به لحظه وضعیت بیمارو نشون میداد.ساعت 4 عمل شروع شد و منم تند تند براش سوره میخوندم و صلوات میفرستادم که یهو دیدم اشکام داره میریزه.برای اینکه بقیه متوجه نشن به هوای آب خوردن بلند شدم رفتم توی اتاق و زدم زیر گریه تا 4:20 که پدر شوهرم اومد و گفت عمل تموم شد و بعدش مادرشوهرم اومد و بهم آب داد و گفت گریه نکن تموم شد. عزیزدلمو فرستادن ریکاوری و گفتن بعد از یک ساعت منتقل میشه به بخش. وقتی اومد خیلی بی حال  و پژمرده بود.منو مادر شوهرم تا 8 کنارش بودیم و بعدش اومدیم خونه و پدرشوهرم موند و بعد از یه شب بستری مرخص شد و خدا رو هزار مرتبه شکر به خیر گذشتخسته وای چقدر مفصل گفتم!خندونک دوستان معذرتخجالت

اینم بگم توی این مدت مامان بابام خیلی هوامونو داشتن و مرتب زنگ میزدن و دلداری میدادن و حال حمید و میپرسیدن.بوسمامانم توی یک روضه دلش شکسته بود و براش نذر کرده بود و بابامم همین طور.قربون مامان بابای مهربونم بشم من.بغل

آها قسمت خنده دار ماجرا عیادت های فامیل بود!هر کی میومد موز می آورد.آرام

دوستای پدر شوهرم،خاله های حمید،دایی های حمید،عمو های حمید،دوستای حمید،خاله من یکیشون موز یکی خوشبختانه کمپوت آناناس. خنده

بنده خداها که از هم خبر نداشتن!هر کی دو کیلو سه کیلو!قه قهه

خلاصه ما مونده بودیم و این همه موز.مامانمو فهیمه هم یه روز اومدن مشهد دیدن حمید و برگشتن، آناناس گرفته بودن البته به اضافه دو کیلو موز!خنده

منو خواهرشوهرم هی مسخره بازی در میاوردیم و میخندیدیم!قه قهه

وقتی هم برگشتیم شهرمون بابام جعبه شیرینی و فهیمه اینا بستنی.به فامیلای دیگه هم نگفته بودیم خوو! هر چی بابای من معتقده هر چیزی رو نباید همه بفهمن پدرشوهرم دوست داره همه جا رو پر کنهخندونک

خلاصه ماجرایی داشتیم ما با این موزای بیچارهخنده

راستی روزی که حمید رفته بود مطب دکتر که از 5 بعدازظهر تا 9 شب معطل شده بودن، من و سمیه رفتیم تا پارک ملت یه دوری زدیم.اینم عکس هایی از گل های لاله پارک که واقعا دیدنی بودند

من و سمیه از دیدنشون سیر نمیشدیمخنده

بسی لذت بردیمزبان

کاش مامانمم بود و این منظره هارو میدید!بغل

با سمیه و زینب جون کلی عکس گرفتیم و آقاهه هی سوت میزد و ما هی عکس میگرفتیم!خندونک

روز مادر هم برای مامانم مانتو گرفتم و برای مادر شوهرم این مجسمه های فیلو که خیلی هم خوششون اومده بودزیبا

از تمام زوایاخندونک

چکار کنیم ما که مثل شما مامانا نی نی نداریم که ازش عکس بگیرم دلمون به همینا خوشه دیگهزبان

آها تولد شوهری فهیمه هم فروردین ماه بود که هر موقع عکساش اومد دستم پستشو میذارم!

وای چه همه نوشتم.ببخشین طولانی شد دوستانبوس

 

[ جمعه 1 فروردين 1393 ] [ 1:11 ] [ افسانه ]

از 8 صبح رفتم دانشگاه و توی چند تا جلسه دفاع شرکت کردم

ساعت 10 نوبت دفاع خودم شد و خیلی با ارامش دفاع کردم و همه چی خیلی خوب پیش رفت و به سولات استاد دفاع با تسلط کافی جواب دادم.

همسری هم پا به پام بود و سر جلسه دفاع ازم فیلم گرفت تا خاطرش برام بمونه.

بعد از دفاع شیرنی کیکی تعارف کردیم و خوردیم و خوشحال بودیملبخند

رفتم اتاق استاد راهنما و شیرینی خانگی که خودم درست کرده بودم بهش دادم و به استاد دیگه ای ام که تو اتاق بود جناب آقای یزدانجو تعارف کردم

خوشحالیم دوامی نیافت

تا اومدیم سوار ماشین شیم که بیایم خونه دیدم گوشیم نیستناراحت

بدشانسی اینکه سایلنت کرده بودم که سر جلسه دفاع صداش در نیاد و حالا هرچی زنگ میزدم بهش معلوم نبود کجایه

همه وسایلامو گشتم و پیدا نشد

با نگهبانی رفتیم اتاق دفاع و استاد و همه رو گشتیم و پیدا نشد

خلاصه با افسردگی رفتیم خونه مادرشوهرمو و قضیه رو گفتیم

حالا هرچی هم زنگ میزدیم کسی جواب نمیداد

خلاصه من رفتم خونه سمیه که براش شیرینی خونگی ببرم.

بعد یه نیم ساعتی شوهری زنگ زد که گوشیت پیدا شده.مادر شوهرم اینقدر زنگ زده که بالاخره یکی جواب داده!

آقای یزدانجو دیدن رو میز جا گذاشتی بردن خونه!

ادرس دادن که بیاین ببرینمتفکر

اگه میداد به نگهبانی لازم نبود یک ساعت تو ترافیک ها برم در خونشونعصبانیجدا از اینکه 2 ساعت هم تو دانشگاه دنبال گوشیم میگشتمکچل

همسری اومددنبالمو و رفتیم گوشیمو گرفتیم

استاد با قیافه ای حق به جانب:خوب شد گوشیتونو آوردم اگه نه دانشگاه بسته میشد تا بعد از تعطیلات عید اونجا میموندراضی

من با لبخندی سرشار از خشم:بله همین طوره واقعااااااااااا لطف کردیندلخور

این شد که خوشحالی بعد از دفاع خیلی بهم نچسبید با این ضدحال

[ چهارشنبه 28 اسفند 1392 ] [ 11:15 ] [ افسانه ]

مدتیه که شدیدا درگیر پایان نامه لعنتی ام . بالاخره قراره 26 اسفند دفاع کنم. از این دیرتر دیگه نمی شد!

غیر از خودم دوستای عزیزمم درگیر شدن و همین جا از سمیه جون مامان زینب و فاطمه جون مامان بهار تشکر میکنم که به خاطر من با وجود بچه کوچیک رفتن دانشگاه تا من مجبور نباشم بیام مشهد برای دادن یه برگه دفاع و ... بعد از اینکه دفاع کردم مفصل تر درباره این چند روز این پست رو تکمیل میکنم.

راستی از همه دوستای خوبم که مشهدن دعوت میکنم در جلسه دفاع که روز دوشنبه  میباشد ساعت 10 ساختمون 3 و کلاسشو هنوز نمیدونم! اگه مایل بودن شرکت کنن.خوشحال میشم.

در ادامه مطلب چندتا عکس از دانشگاهمون گذاشتم.

بعدا نوشت:اینکه دیر دفاع کردم واسه این بود که استاد دفاع گرااااااااامی مشهد تشریف نداشتن و ما رو کاشته بودن!منتظر

هر روز زنگ میزدم دانشگاه

یه روز میگفتن باید استاد دفاع خودت بیاد نمیشه عوضش کرد!متفکر

چهار شنبه میگفتن شنبه میادناراحت

شنبه زنگ میزدم میگفتن دوشنبه حتما میادعصبانی

دوشنبه زنگ زدم گفتن اگه سه شنبه نیومدن استاد دفاعتتو عوض میکنیمکلافه

بالاخره سه شنبه تشریف آوردن و فرمودن داکیومنت رو بفرست تا من ببینم بعد وقت دفاع بهت بدم

منم همون روز براش فرستادم و چهارشنبه زنگ زدم که وقت دفاع بگیرم گفت هنوز ندیدم فردا تماس بگیرینقهر

پنجشنبه زنگ زدم گفت چیزی برام نیومده و کاشف به عمل اومد که چون ادرس ایمیلم ناآشنا بوده داکیومنت عزیزم رفته تو سطل آشغال!تعجب

بعد که جناب شمسایی متوجه شدن بهم وقت دفاع برای شنبه ساعت 1 داد!و قرار شد بعد اینکه استاد راهنما هم قبول کرد خبر قطعیشو بدم که رجایی هم گفت خوبههورا

اومدم خبر قطعیشو به شمسایی بدم که گفت نه خانوم کاری پیش اومده شنبه نیستم و دوشنبه ساعت 10 دفاع کنینگریه

داشتم دیوونه میشدم دیگه...

باز زنگ زدم به رجایی که گفت من دوشنبه صبح هستم ولی ساعت 10 باید جایی باشم.حالا تو همونو اوکی کن شاید مجبور شی جدا جدا دفاع کنیناراحت

دیگه دلم میخواست گریه کنم آخه خیلی برام مهم بود که رجایی سر جلسه دفاع باشه

خلاصه اومدم به شمسایی بگم همون 10 خوبه که دیدم جواب تلفن اتاقشو نمیده و نمیدونستم سر کلاسه یا کلا رفته سوال

این شد که از سمیه خواستم بره دانشگاه که اونم که چون طفلی زینب میخواست بخوابه نمیذاشت مامانش بره و سمیه گفت به فاطمه میگم بره

فاطمه جان هم خونشون به دانشگاه نزدیک تر بود و اونم طفلی بهار رو گذاشته بود پیش مادرشوهرش و رفت دانشگاه و زنگ زد بهم که افسانه دانشگاه سوت و کوره! شمسایی نیست و رفته از دانشگاه!

گفتم لااقل برو به رجایی بگو و رجایی هم به فاطمه گفته بود به دوستت بگو شاید دوشنبه بتونم بیام و این رفتن فاطمه خیلی خوب شد چون رجایی فهمیده بود که چقدر حضورش برام مهمه و سر جلسه دفاعم اومدلبخند

شنبه هم زنگ زدم به شمسایی و گفتم دوشنبه رو اوکی کنین و برگه دفاع رو هم همون روز دفاع میدم که گفت نه خانوم برگه رو اگه نداشته باشم فکر میکنم شما دفاع کردین و باید حتما اون برام امروز بیاریننگران

باز مجبور شدم از سمیه بخوام برگه رو ببره.سمیه هم گفت قرار بوده امروز بره خونه مامانش که از اونجا برن خرید مانتوخجالت

خیلی ناراحت بودم که زحمتام افتاده بود رو دوش بقیه.به حمید که گفتم گفت خودمون میریم مشهد و برگه رو میدیم.به سمیه زنگ زدم که برگه رو بذار خونه مادرشوهرت میام میبرم آخه قبلا برگه رو داده بودم به سمیه.

که اونم دوست مهربونم گفت نه نمیخواد این همه راه بیای خودم میبرم.خیلی خوشحال شدمبغل

بعدا هم فهمیدم اون روز دیگه نرفته خونه مامانش و همون مانتویی که روز اول دیده بود رو از آزادشهر خریدهنیشخند

 

 هنوز ادامه داره...روز خود دفاع ماجرایی داشتیم ما.....


ادامه مطلب
[ سه شنبه 20 اسفند 1392 ] [ 12:47 ] [ افسانه ]

امسال به خاطر پایان نامه خیلی چیزا اون جور که میخواستم پیش نرفت.یکیش تولد همسری بود و از این بابت خیلی ناراحت بودم. اما روز تولدش مامان جونم زنگ زد گفت ناهار بیاین اینجا و وقتی رفتیم دیدیم مامان گلی واسه حمیدجون کیک درست کرده و یه تولد کوچولو گرفتیم البته فهیمه و شوهرش رفته بودن بیرون شهر و خودمون 4 تا تولد گرفتیمجشن

منم اومدم روش بنویسم حمیدجان تولدت مبارک که وسط کار دیدم جا نمیشه!خجالت

 

کادوی من لباس تن همسری بود و کادوی مامان و بابایی 100 هزارتومان نقدیمحبت

[ جمعه 16 اسفند 1392 ] [ 0:33 ] [ افسانه ]

سلام دوستای گلم

اومدم یکم از حال و هوای این روزای پر استرسم براتون بگم

چهارشنبه رفتم دانشگاه برای اینکه داکیومنت پایان ناممو به استاد راهنما(خانم دکتر رجایی)نشون بدم و اگه تایید کرد برای شنبه وقت دفاع از استاد دفاعم (آقای دکتر شمسایی)بگیرم.

اولش که رفتم پیش رجایی فهمیدم مهلت دفاع تا دهم نبوده و تا پونزدهم وقت داریم و کلی خوشحال شدم و کمی خیالم راحت شد!لبخنداوه

بعدش هم که رجایی گفت برم از شمسایی وقت برای چهارشنبه هفته دیگه بگیرم که دفاع کنم.منم با خوشحالی رفتم جای شمسایی که دیدم در اتاقش بسته یه و کلی ضدحال خوردم.بعد از  پرس وجو مدیر گروه گفت احتمالا فردا میاد و من و همسری مجبور شدیم شبو بمونیم.منتظر

صبح 5 شنبه خوشحال رفتیم دانشگاه و چون جای پارک نبود حمید منو جلوی در دانشگاه پیاده کرد و گفت  من میرم یه جایی پارک میکنم کارت تموم شد زنگ بزن بیام جلوی در.به من زنگ بزن

همین که به طبقه اول رسیدم دیدم روی بورد زدن کلاس های مهندس شمسایی پنجشنبه و شنبه تشکیل نخواهد شد.خشکم زد داشتم از عصبانیت منفجر میشدم.یعنی چی خب !!!؟ پس کی من وقت دفاع بگیرم!!!؟متفکر

با نا امیدی رفتم تا طبقه چهارم و یکی بهم گفت به کارشناس گروه بگو مشکلتو!

کارشناس گروه(خانم یوسفی) یک خانوم گند دماغه که دانشجویی تا مجبور نباشه ازش کمک نمیخواد.بازنده

ناچارا رفتم و مشکلمو براش توضیح دادم که استاد دفاعم نیست و برام شمارشو بگیرن تا با خودش صحبت کنم.

اونم که شروع کرد به جیغ و داد زدن که به من چه!چرا هر کی هر مشکلی داره میاد سراغ من!؟منو چه به مشکلات دفاع شما....

منم ناراحت شدم از برخوردشناراحت ولی همین جور نیگاش کردم چشم و هیچی نگفتم چون میدونستم عادت داره اولش غرغر کنه!

بعد که عصبانیتش تموم شد گفت :نمیگم تقصیر شمایه آ ولی به منم مربوط نیست حالا میخوای زنگ بزنم به شمسایی با خودش صحبت کنی؟

گفتم: بله اگه میشه!متفکر

خلاصه شماره شمسایی رو برام گرفت تا با خودش صحبت کنم.بعد از حال و احوال پرسی...

من:جناب آقای دکتر شمسایی شما استاد دفاع بنده هستین و گویا تشریف ندارین!

شمسایی:بله خانوم من تهران هستم و همین جور که شما دفاع دارین من هم اومدم برای دفاع دکترام و معلوم نیست کی کارم تموم شه.اگه تا یکشنبه جوابمو بدن دوشنبه میام مشهد و میتونم برای چهارشنبه وقت دفاع بهتون بدم ولی کلا بهتره برین کمیته پروژه و استاد دفاعتونو عوض کنین!!!

من:من شهرستانم میشه دوشنبه خودم برای تعیین وقت دفاع نیام و یکی از دوستام به جای من بیاد؟

شمسایی با صدای بلند:خانوم شما چرا حرف خودتو میزنی،من میگم شاید دوشنبه بیام مشهد.شما اگه زنگ زدی حرف منو بشنوی پس چرا حرف خودتو میزنی و گوش نمیدی چی میگم...

من:تعجب

استاد منظورم این بود اگه دوشنبه تشریف بیارین میشه چون من شهرستانم دوستم پایان نامه رو براتون بیاره و وقت برای دفاع بگیره؟ناراحت

شمسایی در حالی که تازه متوجه سوال اصلی من شده بود:شما نمیخواد پرینت پایان نامه رو بهم بدین.کافیه دو روز قبل برام میل کنین و دوستتون برگه یه جلسه دفاع رو بیاره برای من ولی بهتره با دبیر کمیته پروژه(آقای لاکی)صحبت کنین و استاد دفاعتنو عوض کنین

خیلی کلافه شده بودمکلافه

رفتم در اتاق آقای لاکی که دیدم بعله از شانس من حضور نداره تا یکشنبه هفته بعد. دیروز که هنوز متوجه مشکلم نشده بودم حضور داشتهعصبانی

با درموندگی رفتم که برم جای رجایی که دیدم تو اتقش نیس و سر کلاسه عصبانی

اون موقع ساعت 10 و نیم بود و کلاس تا 11 و نیم.دیدم نمیتونم 1 ساعت علاف باشم تا کلاس تموم شه دلمو زدم به دریا و رفتم در کلاسو باز کردم و گفتم استاد لطفا یه دقیقه بیاین

رجایی با عصبانیت:وسط کلاس!!!؟نه!بعد از کلاس

من:استاد خواهش میکنم فقط یه دقیقه! نمیتونم صبر کنم باید برم!وقت تمام

رجایی:به هیچ وجه.در کلاسو ببندین

من:ناراحت

خیلی ناراحت و عصبانی و کلافه بودم.اومدم زنگ بزنم به حمید که کجایه بیاد دنبالم که دیدم در دسترس نیستعصبانی10 بار زنگ زدم ولی بازم در دسترس نبود.با خودم گفتم الان باید برم دو تا کوچه پایین تر و دو تا کوچه بالاتر از دانشگاه رو بگردم دنبالشعصبانیکلافه

با یه حس ناامیدی توام با عصبانیت و درموندگی اومدم بیرون که دیدم دقیقا جلوی در دانشگاه پارک کرده خجالتبا عصبانیت رفتم طرف ماشینو نشستم و زدم زیر گریه!گریه

هرچی حمید میگفت چی شده!!!!؟تعجب

من:گریه

 

کم کم که آروم شدم همه چیو براش توضیح دادم و حمید درحالیکه دلداریم میداد گفت چرا جواب کارشناس گروهتونو ندادی و فقط نیگاش کردی؟اگه فردا بخوای اینجوری بری سر کار همه حقتو میخورن و تو باید هر روز بیای خونه و گریه کنی!

و در نهایت برای اینکه اروم تر شم رفتیم یه خرید سه سوته و یه تاپ نصیبم شدنیشخند

 

ساعت 2 رسیدیم خونمون و حمید رفت واسه امتحان و من  زنگ زدم به رجایی.

رجایی:خانوم ر...... چی شده بود؟ چه کار داشتین آخه وسط کلاس؟

من:استاد اگه کار مهمی نداشتم باور کنین مزاحم نمیشدم.در ضمن چون همسرم ساعت 2 امتحان داشتن باید زود برمیگشتیم.ناراحت

رجایی:که این طور...مشکلت چی بود؟

بعد از اینکه همه چیو مختصر توضیح دادم  رجایی کلی راهنماییم کرد که چه کار کنم بهتره و اولین بار بود که خیلی صمیمی صحبت میکرد.فک کنم دلش به حالم سوخت!

و در نهایت ازش عذرخواهی کردم که وسط کلاس مزاحم شدم ،گفت اشکالی نداره عزیزم نمیدونستم مشکلت چیه اگه نه جواب میدادم.گفت نگران نباش و امیدوارم موفق باشی.

بعد از اینکه گوشیو گذاشتم احساس خیلی خوبی داشتم چشمکزبان

حالا منتظرم تا ببینم دوشنبه چی میشه.ایشالا استاد دفاعم بیاد از تهران و وقت دفاع بهم بده.خدا میدونه چی پیش میاد استرس

بعدا نوشت:امروز دوشنبه بود.از 8 صبح بیدار شدم و هر یه ربع زنگ میزدم به شمسایی که جواب ندادمنتظر

بعد ساعت 9ونیم زنگ زدم به لاکی دبیر کمیته پروژه و گفتم مشکلمو و اینکه حالا که شمسایی نیست چاره چیه؟سوال

گفت آمار شمسایی رو میگیرم ساعت 11 و نیم تماس بگیرین. اگه از تهران نیومده بود صبر کنین تا هفته دیگه که بیادتعجب

از نه و نیم تا یازده و نیم دلم مثه سیر و سرکه میجوشید.حتی نتونستم صبحانه بخورمنگران

11 و نیم زنگ زدم گفت: هر چی به گوشیش زنگ میزنیم جواب نمیده!شنبه زنگ بزنین تا ببینیم چی میشه!تعجب

من:آخه تا آخر همین هفته مهلت دفاع داریم اگه بیفته هفته دیگه که کسر نمره میشهناراحتنمیشه استاد دفاعمو عوض کنین؟ناراحت

لاکی:این هفته تمام استاد دفاع ها رو توزیع کردیم.باید صبر کنین استاد دفاع خودتون بیاد.نگران کسر نمره نباشین.شما که مقصر نیستین.متفکرمقصر این اساتید بی مسئولیت هستناز خود راضیمهم اینه که شما آماده دفاع کردن بودین.

برای اینکه نمره ای بابت تاخیر در دفاع ازم کم نمیکنن خوشحال شدم ولی از اینکه تا تموم نشه خیال منم راحت نمیشه ناراحتم.

خب پس کی من خریدای عیدمو بکنم؟کی شیرینی هامو درست کنم؟تازشم 15 اسفند تولد حمید جونمه و من هیچ کاری براش نکردم!!!گریهباز خوبه خونمون احتیاج به خونه تکونی نداره!زبان

 

باز باید منتظر بمونم تا شنبه...منتظر

 

 

 

 

[ دوشنبه 12 اسفند 1392 ] [ 23:36 ] [ افسانه ]
 
من گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم !

حتی برایش لالایی بخوانم

و در لا به لای این لالایی خواندن ، در گوشش آهسته بگویم

که من دوستت دارم ، خودم جان!

با همه کمی ها و کاستی هایت ... با همه ی خوبی ها و بدی هایت...

من عاشقانه دوستت دارم تا مرز بی نهایت

خودم جــــــــــــــــــــــــان!

و چه احساس نابی هست که در بیست و چهارمین سالگرد تولدم بودند و هستند آنهایی که از شادی هایم واقعا واقعا واقعا از ته دل شاد می شوند...

پروردگار مهربانم سپاس بیکران

 

تا دوشنبه 21 بهمن مردد بودم که تولد بگیرم یا نه متفکر آخه باید تا آخر همین هفته کدنویسی پایان ناممو تموم میکردم تا بتونم دفاع کنم وگرنه مجبور میشدم دوباره تمدید کنماسترس

با همه ی اینا از اونجایی که خودم واسه خودم خیلی مهمم تصمیم گرفتم واسه خودم تولد بگیرم.مدیونین اگه فکر کنیین خودشیفتگی دارم آ ! زبانکدنویسی رو هم دادم به دوست همسری که برام بنویسهنیشخند

 

این کیک گل رز خوشمزه رو درستیدم ولی دیگه با گاناش تزئینش نکردم که سیاه نشه به قول بعضی از دوستان!چشمکپاستیل های قلبم کار خودمه!از خود راضی

 

اینم دسر خوشمزه شکلاتی مونخوشمزه

 

همسری از سرکار که اومد خونه منو با یک دسته گل خوشگل حسابی غافلگیر کرد.مرسی حمید جون جونم قلبقلبقلب

 برای شام تصمیم گرفتم پیتزایی که سمیه جون دستورشو داده بود درست کنم برای همین شب قبلش برای خودمون درستیدم که ببینم چه جوری میشه که دیدم عالیه هم خوشمزه یه هم آسونه.

 

 اینم پیتزاهای شب تولد قبل اینکه برن داخل فر!

به همراه سالاد و سیب زمینی سرخ کرده

 

در نهایتم کادوها:

مامان و بابای عزیزم 200 هزارتومن نقدی دادن

فهمیه جون و همسرش روسری

و حمیدجونم یه زنجیر طلا.

 واسه سالگرد عقدمون همسری این نیم ست رو گرفته بود و با این زنجیر دیگه کامل شد!خجالت

البته بقیه هم واسه سالگرد عقدمون سنگ تموم گذاشتن.مامان و بابایی جونم ربع سکه دادن و خواهری و همسرش هم 50 هزار تومان نقدی دادن.قلبقلبقلب

این دو تا کارت رو هم برای مامان و بابای خوبم نوشتم و بهشون تقدیم کردم

شب خیلی خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشتلبخند

[ پنجشنبه 24 بهمن 1392 ] [ 17:12 ] [ افسانه ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب